
گروس و لونسون (1997) گزارش کرده اند که بیش از 50 درصد اختلالات محور یک و 100 درصد اختلالات محور دو با نقایص مربوط به تنظیم هیجان همراه هستند.
میگنا: هیجانها، تاریخچه ای طولانی در فلسفه غرب دارند، افلاطون هیجانها را به عنوان بخشی از استعاره یک ارابه دان می دانست که می کوشد دو اسب را تحت اختیار در آورد، یک اسب که به سهولت اهلی شده و نیاز به هدایت ندارد و دیگری که وحشی بوده و شاید هم خطرناک باشد.
فلاسفه خویشتن دار مانند اپیکتتوس، چیچرو و سنکا هیجان را تجربه ای می دانستند که سبب گمراه شدن تواناییهای منطقی (که باید همواره بر تصمیمات بشر غلبه داشته و آنها را تحت اختیار داشته باشند) می شود، در نقطه مقابل، هیجان و بروز آن در فرهنگ غرب بسیار ارزشمند قلمداد شده است، در حقیقت، در معابد خدایان یونان، گستره کاملی از هیجانها و معضلات دیده می شود، در یکی از نمایش نامه های ائوریپیدوس به نام باکی خطر نادیده انگاشتن و بی احترامی به روح وحشی و آزاد دیوفیلسیوس (خدای شراب و بارودی) بیان شده است. در تمام مذاهب عمده جهان که بر سپاسگزاری، دلسوزی، بهت، عشق و حتی شهوت تاکید می ورزند، هیجان نقشی محوری را بر عهده دارد، نهضت روم بر علیه حقانیت عصر روحانیت عصر روشنگری (که بر فطرت طبیعی و آزاد بشر، توانایی خلاقیت، تهییج، نوین گرایی، عشق پرشور و حتی ارزش رنج کشیدن تاکید می ورزید) شورش کرد در میان سنتهای مذهبی شرق، مکتب بودایی در باره هیجان هایی که تصدیق کننده زندگی هستند و نیز هیجانهایی که مخرب هستند، بحث می کند و بدین ترتیب خود را تشویق می کند تا گستره هیجانهای خود را به طور کامل تجربه کند و در عین حال، از هر گونه وابستگی به پایدار بودن هر نوع حالت هیجانی رها شود.